یافتن پست: #بد

M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO

چقدر این اردلان تمجید بدبخته


شب عروسیش همش تو آن پاسِ


این کارگردانم دیگه داره مغلطه میکنه ها


دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:46
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
همیشه منتظر کسی باش

که تو رو با همه ی دیوونگیت و خل بازیات قبول داشته باشه

و تو رو به همه نشون بده و بگه:

این دیوونه خل..... عشق و جیگر منه!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:43
+5
saman
saman
در CARLO

یارو داشت اظهار نظر می‌کرد :


این جلال آل احمد که هی ازش تعریف می‌کنن، فقط یه کتاب خوب نوشته که اسمش بوف کوره.


یکی گفت :بوف کوررو که صادق هدایت نوشته!!!!


یارو گفت :دیگه بدتر، یه کتاب خوب داره، اونم صادق هدایت براش نوشته!؟

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:43
+3
saman
saman
در CARLO
به بابام ميگم : امشب تولدمه ، چي ميخواي بم کادو بدي؟!


برگشته ميگه : ديشب رفتي ماست خريدي ، بقيه پولش واسه خودت :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:08
+3
saman
saman
در CARLO

حدودا 9 ساله بودم؛ تفريحم اين بود که وقتي جوراب پوشيدم، پامو روي فرش بکشم و به يه


نفر ديگه دست بزنم تا جرقه بزنه!!!


يه بار توي يه کتاب خوندم که اين کار رو با دمپايي ابري اگه انجام بدي،


جرقه ي قوي تري مي زنه. اين مطلب توي ذهنم مونده بود......


رفته بوديم خونه مادربزرگم عيد ديدني، ديدم کنار سالن يه دمپايي ابري هست.


يه مرتبه افکار شيطاني به سراغم اومد...


رفتم پوشيدم و عين مونگو? حدود نيم ساعت پامو رو زمين مي کشيدم!


بعد رفتم جلوي همه انگوشتمو زدم به نوک دماغ بابام!!!!


آنچنان جرقه اي زد..... که فکر کنم کل محل صداشو شنيدن!!


موهاي جفتمون عين برق گرفته ها سيخ شده بود و


همه مات و مبهوت نگاه مي کردن و نمي فهميدن چه اتفاقي افتاده!


از لحظات بعد از اون اتفاق؛ به علت ضربات سنگين وارد شده، چيزي يادم نمياد!!!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:04
+3
saman
saman
در CARLO

يکي از فانتزيام اينه که مزه قهوه ترک و فرانسه رو از هم تشخيص بدم,


لامصب خيلي کلاس داره!!


فعلا فقط ميتونم مزه چاي و دوغ رو از هم تشخيص بدم اونم با چشم باز

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 09:58
+5
saman
saman
در CARLO
با دختري که به جای مرسی میگه میسی بايد درجا قطع رابطه کرد


چون تا بياي براش توضيح بدي که نگو ميسييي


بهت ميگه چلااااااا؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 09:54
+3
xroyal54
xroyal54
باید قمارباز باشی تا بفهمی فرق است بین ‘باختن’ و
‘بد’ باختن...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 03:44
+9
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:37
+5
be to che???!!
be to che???!!

شب در آسايشگاه

يك خانم بدو بدو مياد پيش فرمانده و ناز و عشوه ميگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتين؟

فرمانده: بله بسيار زياد!

خب حالا واسه اينكه دوباره دوست بشيم بياييد تو آسايشگاه داره سريال فرار از زندان رو نشون ميده، همه با هم ببينيم

فرمانده: بريد بخوابيد!! الان وقت خوابه!!
فرمانده ميره تو آسايشگاه:

وا...عجب بي شعوري هستي ها، در بزن بعد بيا تو

راست ميگه ديگه، يه يااللهي چيزي بگو

فرمانده: بلندشيد بريد بخوابيد!

همه غرغر كنان رفتند جز 2 نفر كه روبرو هم نشسته اند

فرمانده: ببينم چيكار ميكنيد؟

واستا ناخوناي پاي مهشيد جون لاكش تموم بشه بعد ميريم.

آره فري جون؛ صبر كن اين يكي پام مونده

فرمانده: به من ميگي فري؟؟ سرباز! بندازش انفرادي.

سرباز: آخه گناه داره، طفلكي


مهشيد: ما اومديم سربازي يا زندان! عجبا

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:34
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ