♥ نگار ♥
اعتراف میکنم اون وقتا که چهار پنج سالم بود مادربزرگ خدا بیامرزم سرطان داشت همیشه خونشون بودیم(من و دخترخالم که یکسال بزرگتره)بعد این دخی خاله ما میگفت بریم مسابقه دو بدیم منم نمیدونستم دو یعنی دویدن هی میگفتم اول مسابقه یک بدیم!دختر خالمم میگفت باشه اول مسابقه دو بدیم
♥ نگار ♥
نمیدونم چرا ازاولین کسی که کشف کردجای نون؛ سیب زمینی بندازه ته قابلمه ماکارونی تقدیرنشد؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ !!!!!!
عایا این بزرگوارمخترع نیست؟ ؟ ؟ ؟!!
نسیم(✿◠‿◠)
هر چه ** خــــدايـــى ** نيست
فرو ريختنى ست .....!!
♥ نگار ♥
من قراره بعدا آدم بزرگی بشم
.
.
.
.
.
.
ولی فعلا در این حد بدونید که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
در خانواده ای مذهبی و تهیدست چشم ب جهان گشودم....
♥ نگار ♥
عاقا بابابزرگم اومده خاطره دوران جوونیشو تعریف کنه(خالبند درجه یکم هس):
باباجون ۲۵،۶سالم ک بود یه هفته توجنگل گم شده بودم با هلی کوپتر واسم غذا میاوردن!!!!
ینی من موندم واسش غذا میاوردن با هلی کوپتر ولی اینو ورنمیداشتن ببرن؟؟؟؟؟
من برم تو سوراخ دماغ اون فیله گم شم اصن
♥ نگار ♥
اعتراف میکنم یبار که کوچیک بودم و رفته بودیم مسافرت مامان و بابام از ماشین پیاده شدن و بعد که سوار شدن گفتن محل مین گذاری شده بود(در خانواده ی ما کنایه از دستشویی بزرگه!)
یعنی زمینش قابل نشستن نبود میخواستیم از اونجا بریم یه جای دیگه ولی من
خون گریه می کردم که به منم نشون بدیییین!!!