یافتن پست: #بزرگ

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اعتراف میکنم اون وقتا که چهار پنج سالم بود مادربزرگ خدا بیامرزم سرطان داشت همیشه خونشون بودیم(من و دخترخالم که یکسال بزرگتره)بعد این دخی خاله ما میگفت بریم مسابقه دو بدیم منم نمیدونستم دو یعنی دویدن هی میگفتم اول مسابقه یک بدیم!دختر خالمم میگفت باشه اول مسابقه دو بدیم
دیدگاه  •   •   •  1394/11/1 - 20:34
+1
محمد
محمد

مواظب همديگه باشيم !

از يه جايي بــه بعد...............ديگه بزرگ نميشيم؛ پـيــــــــــر ميشيم

از يه جايي بــه بعد............. ديگه خسته نميشيم؛ مي بُــــــــــــرّيم 

از يه جايي بــه بعد..........ديـگه تــکراري نيستيم؛ زيـــــــــــادي هستــــــــيم...!!

پس قدر خودتون ، خانواده تون ، دوستانمونو، زندگيمونو و کلأ حضور خوشرنگ مون رو تو صفحهء دفتر وجود بدونيم... 

 محبت تجارت پاياپاي نيست٫

چرتکه نيندازيم که من چه کردم وتودرمقابل چه کردي!

بيشمار محبت کنيم.

حتي اگربهردليلی کفه ترازوی ديگران سبک تر بود.
دیدگاه  •   •   •  1394/10/29 - 09:17
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نمیدونم چرا ازاولین کسی که کشف کردجای نون‎؛ سیب زمینی بندازه ته قابلمه ماکارونی تقدیرنشد‎؟ ‎؟ ‎؟ ‎؟ ‎؟ ‎؟ ‎؟ ‎؟ !!!!!!









عایا این بزرگوارمخترع نیست‎؟ ‎؟ ‎؟ ‎؟!!
دیدگاه  •   •   •  1394/10/28 - 19:53
نسیم(✿◠‿◠)
نسیم(✿◠‿◠)

هــوای دو نـفـره داشـتـن نـه ابــر مـیخـواهـد و نــه بــاران ...


 


کــافـیسـت حـواسـمان بــه هــم بــاشــد ...

6 دیدگاه  •   •   •  1394/10/23 - 09:05
+2
نسیم(✿◠‿◠)
نسیم(✿◠‿◠)
هر چه ** خــــدايـــى ** نيست
فرو ريختنى ست .....!!
15 دیدگاه  •   •   •  1394/10/23 - 08:35
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من قراره بعدا آدم بزرگی بشم
.
.
.
.
.
.
ولی فعلا در این حد بدونید که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
در خانواده ای مذهبی و تهیدست چشم ب جهان گشودم....
دیدگاه  •   •   •  1394/09/7 - 16:33
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عاقا بابابزرگم اومده خاطره دوران جوونیشو تعریف کنه(خالبند درجه یکم هس):
باباجون ۲۵،۶سالم ک بود یه هفته توجنگل گم شده بودم با هلی کوپتر واسم غذا میاوردن!!!!
ینی من موندم واسش غذا میاوردن با هلی کوپتر ولی اینو ورنمیداشتن ببرن؟؟؟؟؟
من برم تو سوراخ دماغ اون فیله گم شم اصن
دیدگاه  •   •   •  1394/08/23 - 11:56
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اعتراف میکنم یبار که کوچیک بودم و رفته بودیم مسافرت مامان و بابام از ماشین پیاده شدن و بعد که سوار شدن گفتن محل مین گذاری شده بود(در خانواده ی ما کنایه از دستشویی بزرگه!)
یعنی زمینش قابل نشستن نبود میخواستیم از اونجا بریم یه جای دیگه ولی من
خون گریه می کردم که به منم نشون بدیییین!!!
دیدگاه  •   •   •  1394/08/19 - 12:21
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1394/07/14 - 14:12
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1394/07/7 - 20:33
+3
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ