یافتن پست: #حال

ronak
ronak
پــَـ نــــــه پــَـ تصویری
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:58
+6
mina_z
mina_z
چندنفر داشتن میرفتن کوه، سرپرستشون (که از قضا لکنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع می‌کنه میگه: چ چ چ.... ملت اول یکم نگاش می‌کنن ببینن چی‌میخواد بگه،‌ بعد می‌بینن نمی‌تونه حرفش رو بزنه، بی‌خیال میشن و راه میافتن، این بابا هم همه مسیر همینجور هی ‌میگفته چ..چ..چ.. وقتی میرسن بالا میخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره میگه: ‌چ..چ..چا..چا..چا..چادر یادم رفت! ملت میگن ای بابا رودتر می‌گفتی، حالا باید برگردیم پایین! تو راه برگشت سر پرسته هی میگفته: ش ش ش.. ولی ملت دیگه شاکی بودن و کسی توجه نمی‌کرده، وقتی می‌رسن پایین یارو بالاخره میگه: ش..ش..ش..شو..شو..شوخی کردم!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:50
+7
ronak
ronak
پــَـ نــــــه پــَـ تصویری
5 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:45
+7
sasan pool
sasan pool
اون کسی که عاشق شده حال من و خوب میدونه/میدونه یار اگه بره داغش روی دل میمونه/من میدونم باید دیگه بمیرم از دوری و درد/بیا و اشک هامو ببین دیدنی اشک یک مرد/<img src=(" title=":((" /><img src=(" title=":((" /><img src=(" title=":((" /><img src=(" title=":((" /><img src=(" title=":((" /><img src=(" title=":((" />
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:34
+2
-1
ronak
ronak
پ ن پ تصویری
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:33
+5
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
با خانواده رفته بودیم ویلا پسرخالم میگه تو با چی اومدی میگم با موتور. میگه با موتور سنگین؟ پـَـــ نــه پـَـــ با موتور گازی جات خالی خیلی حال داد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:26
+7
mina_z
mina_z
[!] میره آمریکا پیش رفیقش. از قضا همون موقع کنسرت ابی بوده، رفیقش میگه پاشو بریم یک حالی بکنیم. جلو در سالن، یک بابایی واستاده‌ بوده سی‌دی‌ می‌فروخته، ‌هی داد می‌‌زده: ‌سی‌دی ابی، سی‌دی‌ ابی. [!] یک نگاهی به یارو می‌کنه، به رفیقش میگه: ببین توروخدا مردم چه خنگن! این یارو این همه سال تو آمریکا بوده،‌ هنوز اِی بی سی دی رو یاد نگرفته!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:15
+6
سحر
سحر
کی از اینا میخواد؟؟ امتیاز بده..
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:54
+5
رضا
رضا
تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم فـرمـول وار ؛ مـرتـب و بـی نـقـص … و تــو بـا یـک اشـاره هـمـه چـیـز را در هـم می ریــزی … در شرح حال گل بنویسید خار را بر هم زنید : خوب و بد روزگار را .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 13:17
+6
zahra
zahra
نصفه شب از خواب پریدم ..... یه " هزار پا " داشت روی سینم به صورت کاملا پریودیک با فرکانس ثابتی حرکت میکرد ، من و میگی .....!!!! بلللللللند شدم رو هوا با یه حرکت فیلیپینی همینجور که داشتم دور خودم می پیچیدمو به لباسام چنگ مینداختم در اتاقو وا کردم پریدم تو هال ، ( یعنی تو اون لحظه اگه لینچان و جت لی و جکی چان با هم میریختن سرم ، ازم کتک میخوردن ، اصن کنترلمو کاملا از دست داده بودم ) . یه هاله ی ضعیفی از نور تو یه قسمتی از هال افتاده بود ، مثه یوز پلنگ خودمو رسوندم اونجا دیدم یه چیزی چسبیده به شلوارم ، مارو میگییییییی؟؟؟ با تمام قدرت با کف دست با پشت دست با مشت با آرنج همینجوری داشتم میکوبیدم به پام ، حالا منه بد بخت هم دستم درد گرفته بود هم پام ، ازون طرفم داشتم زهره ترک میشدم ، فکر میکردم این پاهاش گیر کرده تو شلوارم واسه همین کنده نمیشه ، آقا دورخیز کردم با پا رفتم تو دیوار تا له بشه ، دو سه تا غلتم روی زمین زدم تا کاملا پرس بشه ، یعنی حرکاتی کردم که یه گونگ فو کار حرفه ای از انجامش عاجزه ، بعد از اینکه خودمو آش و لاش کردمو دهن دستو پام سرویس شد پریدم چراغو روشن کردم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 13:14
+9

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ