darya
شيشه ي نازك احساس مرا دست نزن!
چندشم ميشود از لكه ي انگشت دروغ!
آنكه ميگفت كه احساس مرا ميفهمد...
كو؟ كجاست؟
كه احساس مرا مفت فروخت...
چندشم ميشود از لكه ي انگشت دروغ!
آنكه ميگفت كه احساس مرا ميفهمد...
كو؟ كجاست؟
كه احساس مرا مفت فروخت...










