یافتن پست: #حس

hamid tsh
hamid tsh
شعرنو لری: توبيدى رفته بيدى پشت بيدى ريده بيدى گفته بيدى مونبيدم. ارنبیدی پس کی بیده ریده بیده پشت بیده موکه دیدم ریده بیدی .هاتوبيدى، هاتوبيدى{-7-}
4 دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 01:13
+4
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 01:07
+2
mina_z
mina_z
واسه استخدام رفتم یه شرکتی خانومه میگه :شما برای آگهی استخدام اومدین؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ اومدم بگم اصلا رو من حساب نکنین!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 00:50
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
من 22 دی برای تولدم پارتی بگیرم کیا میان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
31 دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 00:37
+4
mahdi
mahdi
زنگیدم به بابام میگم:همین حالا پول بریز به حسابم.میگه پول لازم داری دخترم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پـَـــ نــه پـَـــ پ نه پ مرض دارم .میخواستم موجودیمو چک کنم ذوق کنم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 00:08
mahdi
mahdi
تو اتاقم عکس یه شیر چسپوندم که آهو تو دهنشه،دختر خاله م حرفی واسه گفتن نداره میگه: حساااام؛خود شیره کشته تش؟گفتم: پـَـــ نــه پـَـــ موتوریه زده فرار کرده،گردن آهو اوخ شده،شیره داره میبوسه جاش خوب شه! {-18-}{-18-}{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 00:06
+2
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
همه ی ما فقط حسرتِ بی پایانِ یک اتفاق ساده ایم که جهان را بی جهت، یک جورِ عجیبی جدی گرفته ایم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/13 - 20:25
+1
رضا
رضا
شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد خاک کم آب شده مثل کویر تشنه شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد باغبان کرده فراموش که سیبی دارد
دیدگاه  •   •   •  1390/10/13 - 18:22
behnam
behnam
آدمها دو دسته اند. یک دسته می روند و در حسرت داشتنشان می مانی. دسته دیگر از چشمت می افتند و از زندگیت بیرونشان می کنی. خودت را از چشم کسی نینداز، بگذار همیشه در حسرت بودنت بمانند
دیدگاه  •   •   •  1390/10/13 - 00:17
+2
ebrahim
ebrahim
آقا! میشه به خاتمتون نگاه کنم جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ... جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/12 - 23:40

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ