یافتن پست: #در

mina_z
mina_z
حق با کشیش ها بود گالیله...!!! زمین آنقدر ها که فکر می کنی گرد نیست و هرکس که میرود باز نمیگردد..................!!!!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 20:55
+9
مهسا
مهسا
سخت ترین لحظات زندگی ام جایی است که به خاطر دیگران لبخند میزنم.... و بــــــه خـــــاطــــر تـــو از درون می گریــــم.... پس سهم خودم کجاست........!!!؟؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 20:46
+6
مهسا
مهسا
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪﺟﻨﺲ ﺑﺎﺷﯽ!!..ﺗﺎ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺷﻮﻧﺪ!!...... ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻛﻨﯽ.......... !!.........ﺗﺎ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﺷﻮﻧﺪ!!... ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻮﯾﯽ........!!...............​ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻨﺪ!!... ﺑﺎﯾﺪ ﻫﯽ ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﯽ..............!!......ﺗﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ!!... ﺍﮔﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ!!... ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻭﻓﺎﯾﯽ!!... ﺍﮔﻪ ﯾﻚ ﺭﻧﮕﯽ!!... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 20:44
+3
رضا
رضا
ای مه زیبای من آیینه می‌خواهی چه کار؟ بر شب زلف پریشان شانه می‌خواهی چه کار؟ بشکن آن آیینه را در چشم من خود را ببین شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان هستی ام ای که جانم سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! در دل من کاخ داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 20:27
+6
رضا
رضا
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری كه مرا یاد كند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 19:40
+8
امیرحسین
امیرحسین
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد! تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟! جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 19:40
+8
رضا
رضا
شب چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 19:06
+4
mina_z
mina_z
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت نشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم. ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم. ای کاش می توانستم سایه باشم تا نزدیک ترین کس به تو بودم.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 19:04
+8
رضا
رضا
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری كه مرا یاد كند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 18:54
+3
رضا
رضا
و شنیدم که همه می گفتند: او در این نزدیکی ست پای هر ناله ی من پشت ویرانی تو و گمانم این بود که پر از فرصت رویای من است لحظه ها خط می خورد و سکوتی از او، تا دم قصه ی من مثل تلخی حقیقت هایی که به من می آموخت او به بام شب تنهایی من می خوابید و نمی دانستم که جوان مرگ شدن نیز لیاقت می خواست!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 18:07
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ