reza
روبروی بهشت نشسته ام
و جهنمی از دلتنگی با من است
تا پل دستانت
فرسنگها فاصله دارم
بی تابم وخسته
نسیم صبحگاهی همیشگی گونه خیسم را مچاله می کند
بهشت کم کم روشن می شود
سایه ها و سنگها یادت هست؟
آرامش را از یاد برده ام دراین جهنم هیاهو
می آیی آیا؟؟
قایقبان منتظر ماست گویی
تا بهشت آن سوی آب
تنها چند بوسه
و دقیقه ای آغوش گرم تو
راهست
تا تو
اما ... ؟
ronak
خدایا ، یه بُر به این زندگیمون بزن شاید دو تا حکم افتاد دستمون تا هر کس و ناکسی آسشو به رخ ما نکشه..
ronak
{روزی که فلک جسم مرا خاک کند
حیف است شکایت از جوانی نکنیم}
بنویســ سنگـ تراش بنویس بروی گورمــ بنویســ
که جوانی خفته
زیر این سنگـ
برفتست جوانیـــ
که نکردست جوانیـــ
بنویســ سنگ تراش بنویســ از دل خاکــ
که جوانی همه رفتــ
بنویســ...
انسان باشیم
دانه می چید کبوتر،
به سرافشانی بید
لانه می ساخت پرستو،
به تماشا خورشید.
صبح، از برجِ سپیداران، می آمد باز
روز، با شادی گنجشکان، می شد آغاز.
نغمه سازان سراپردۀ دستان و نوا
روی این سبزۀ گسترده سراپرده رها.
دشت همچون پرِ پروانه پُر از نقش و نگار
پَر زنان هر سو پروانۀ رنگین بهار.
هست و من یافته ام در همه ذرات، بسی
روح شیدای کسی، نور و نسیم نفسی!
می دمد در همه، این روح نوازشگرِ پاک
می وزد بر همه، این نور و نسیم از دلِ خاک!
چشم اگر هست به پیدا و به ناپیدا باز
نیک بیند که چه غوغاست درین چشم انداز
(فریدون [!])
ادامه دارد ...
واقعا ازت ممنونم خیلی به درد من میخوره
1390/12/20 - 18:25