یافتن پست: #دست

hadith
hadith
دستانم بوی گل می داد، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند، اما، کسی فکر نکرد که شاید گلی کاشته باشم. چگوارا
دیدگاه  •   •   •  1390/12/17 - 01:29
+3
mah3a
mah3a
تا تواني دلي به دست آور
...
.
.
.
.
... .
.
.
خشت و پيک و گيشنيزش دست منه !!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/17 - 00:58
+3
mitra
mitra
غمگینم همانندِ قماربازی که،

در حال نگریستن به ورقهایی است که با رو کردن هیچ یک از آنها

امیدی به بازگشت زندگی از دست رفته اش ندارد...!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/17 - 00:28
+4
☺SAEED☻
☺SAEED☻
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 22:58
+6
mah3a
mah3a
اعتراف کنید :

سر جلسه امتحان وقتی استاد از کنارتون رد میشه دستتون رو یه جوری روی برگه میزارید که استاد جواب های شما رو نبینه و نفهمه توی برگه چه گندی زدید !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 22:50
+4
نیوشا
نیوشا
گاه فقط از کل دنیا ... دلت یکی را میخواهد و میدانی تا ابد هم که خدا خدا کنی بدستش نمیاری .... میدانی که باید بگذاری و بگذری ..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 22:30
+8
عسل ایرانی
عسل ایرانی
دست هایت که مال من باشد ...!
هیچکس..!!
مرا..!! دست کم نخواهد گرفت ..!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 22:09
+9
عسل ایرانی
عسل ایرانی
دستم بوی گل میداد

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...

اما هیچ کس فکر نکرد که شاید

یک گل کاشته باشم...!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 20:59
+4
ebrahim
ebrahim
همه چيز از يه بطري بازي شروع شد ؛
كمي بعد از نيمه شب ،
روي يك ميز شش نفره همه مست و خراب ...!!
بطري چرخيد ، چرخيد و چرخيد ...
... همه چشمها به چرخشش بود !
... ... حركتش كم شد
كم تر و كم تر ...!!
تا بالاخره ايستاد !
سرش به طرف من بود به هر حال من بايد اطاعت مي كردم
با چشم مسير سر تا انتهاي بطري رو طي كردم !
آخرش رسيد به اون ...
نگاهم كرد و خنديد !
بلند بلند مي خنديد !
دليل خنده هاش رو نمي فهميدم تا اينكه ساكت شد و خيره به من !
به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه رو دستات راه برو يا صورتت رو با سس بشور ...
يا يه چيزي مثل همينا ...!!
كه يهو كوبيد روي ميز و ابرو هاشو تو هم كرد ...!!
گفت : حكم ؛
... عاشقم شو ...!!
و من بايد عمل مي كردم اين قانون بازي بود ...!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 20:09
+7
ebrahim
ebrahim
بابام حسرت زمان باباش را میخورد،
منم حسرت زمان بابام،
اما اگه پسر من بخواد حسرت زمان منو بخوره،
همچین با پشت دست میزنم تو دهنش، که نفهمه از کجا خورده...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 19:45
+8

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ