رضا
عشقی كه ترا نثار ره كردم در سینه دیگری نخواهی یافت زان بوسه كه بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو در بدر نمیگردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم
mohsen
یه بار چهارتا لور سوار اسانسور میشن هر کاری میکنن اسانسور حرکت نمیکنه بعد یه اقایی با کیف سامسونت وکت وشلوار می اد اسانسور راه می افته میگن بعد با هم می گن به سلامتی اقای راننده صلوات
رضا
باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیر و دار یك نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه لبهای من تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد
mina_z
به غضنفر ميگن: چرا ماشينت را از پلاكش شروع ميكني به شستن؟ ميگه: يه دفعه از سقف شروع كردم به شستن رسيدم به پلاكش ديدم كه ماشين خودم نبود
رضا
روز اول پیش خود گفتم دگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیك با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما برسر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می كشت باز زندانبان خود بودم ....
رضا
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از رفتنت میسوزم کاشکی بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم حالا عکست تنها یادگار از تو خاطراتت تنها باقی مونده از تو وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجود کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم