رضا
بود بر شاخه هایم آخرین برگ تو پنداری که شب چشمم به خواب است ندانی این جزیره غرق آبست به حال گریه می خوانم خدا را به حال دوست می جویم شما را ...................
رضا
گذر عمر طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟ پوچ و بس تند چنان باد دمان همه تقصیر من است این و خودم می دانم که نکردم فکری.............
رضا
کنار هر قطره ی اشکم هزارتا خاطره دفنه انقدر خاطره داریم که گویی قدر یک قرنه گلو می سوزه از عشقت...........
رضا
مرگ من روزی فرا خواهد رسید...............
سیمین
چون باد خواهد برد با خود روسری را از فصل ها تنها خزان را دوست دارم امشب که با هر بیت یاد تو می افتم بی شک تمام شاعران را دوست دارم در داستان رفتنم از شهر چشمت ... آن جا که می گفتی : ( بمان ) را دوست دارم