یافتن پست: #قصه

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

مرا دریاب
مرادریاب
آندم
که با ان صوت زیبایت
دلم تا بیکرانها میگشاید پر
مرا دریاب
مرا دریاب
آندم
که چشمانت
برای دیدنم الوده اشک است
مرا دریاب
مرادریاب
آندم
که لبهایت برایم قصه میگوید
ومن محو تماشایت
نه غم دارم
نه از غصه خبر جویم
مرا دریاب
مرادریاب
( این کتیبه هیچ مخاطب خاصی ندارد)
A.S

دیدگاه  •   •   •  1392/09/5 - 19:43
+9
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 16:34
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 15:14
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بچه همسایه مون اومده بود خونمون اومدم براش قصه بگم بخوابه گفتم:

میخوام برات قصه شنگول منگولا حبه انگورا بگم

برگشته میگه:

بیخیال برام از تجربیات عشقیت بگو :| :|
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 19:09
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
کوتاه کن کلام ... ، بماند بقیه اش!
مرده است احترام ... ، بماند بقیه اش!
از تیر های حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام ... ، بماند بقیه اش!
هرکس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام ... ، بماند بقیه اش!
شمشیر ها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگها تمام ... ، بماند بقیه اش!
گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام؟! ... ، بماند بقیه اش!
راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام ... ، بماند بقیه اش!
قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام ... ، بماند بقیه اش!
دیدگاه  •   •   •  1392/08/27 - 20:28
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رفتن من
تلخانه!

این قصه یه مرده همیشه با یاربوده وروزمرگش روزبی یارموندنه!

یارموجودنیست جسم نیست چون احساسش پرستشه ودنیایی می ارزه!

پس عشقت بابت جسم نیست وروحی انرژی سیالی كه نمی بینیش اما باتمام وجودحسش میكنی!كسی كه بهترینها روبراش میخوای اما دریغ وصددریغ انرژی ازكالبدیست كه گرما انرژی حقیقت وعشق غیرمادی را دروجودت درنمیابد وبه تحقیر جسم پرستی متهم میشوی!هدیه میگیری فقط دل یارت شاد باشد واو بدخلقی كند وهدیه عشق وشادی را خرید جسم پندارد وتحقیر روحت دلت را به دردمی آوردهدیه ات را دوست نداشت خودت راهم دوست ندارد
دیدگاه  •   •   •  1392/08/27 - 20:15
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/08/24 - 16:11
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/08/23 - 20:09
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


دلم قصه ای عاشقانه می خواهد که تا آخرش ، پای هیچ نفر سومی به میان نیاید ...


دیدگاه  •   •   •  1392/08/20 - 21:08
+4
AmirAli
AmirAli
 دختر گفت: بشمار پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن: یک دو سه چهار… دخترک رفت پنهان شود آن طرفتر پسردیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند، برّه شد و با گرگ رفت پسرک قصه هنوز میشمارد
دیدگاه  •   •   •  1392/08/20 - 20:59
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ