بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم
بر شانه ی تنهایی خود سر بگذارم
از حاصل عمر به هدر رفته ام ای دوست
ناراضی ام، امّا گله ای از تو ندارم
در سینه ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس های خودم را بشمارم
از غربتام آنقدر بگویم که پس از تو
حتّی ننشسته ست غباری به مزارم
ای کشتی جان! حوصله کن میرسد آن روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم
نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت
یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم...
ما دیروز از اینا خوردیم



1392/04/8 - 19:50دلت بسوزه


1392/04/8 - 20:02تنهایی
چه طور تونستی
نه واقعا چطور تونستی
بریم برات بخرم


1392/04/8 - 20:58اصلا میگم چرا موقع خوردن از گلوم پایین نمیرفت!پ بگو برا چی بود. بخاطر تو بود نگار
منو ببخش دیگه تکرار نمیشه
دیگه گفته باشه بار آخرت باشه
1392/04/8 - 21:01نوش جان

1392/04/8 - 21:07