یافتن پست: #شب

behzad
behzad
وعده
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی
اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،
در حالی که در کنارش نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم
اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد
گرما بخشیدی . یا سوزاندی
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 21:44
+1
امید
امید
شگفتا ردپاي دزد دهكده ما روي برف ، چقدر شبيه چكمه هاي كدخداست.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 20:48 توسط Mobile
+2
mah3a
mah3a
صدای باد سکوت تلخمو خراب میکنه.....سکوت بغضمو تو این تاریکی.....سفت تو بغلم
میگیرمش.....آخیش وقتی بغلت میکنم یه حسی بهم دست میده....قبلنا خیلی بیشتر دوستم
داشتی....اونقد که شبا با یه ذوق خیلی قشنگی...یه حس خیلی خیلی خوب سفت بغلت میکردمو
میخوابیدم تا صبح....انگار همونجور مونده بودی.........اما.......اما الان چی؟؟؟تو
کجایی؟؟؟؟رو دیوار اتاقم...خیلی وقته بغلت نکردم و گریه نکردم....
عروسکم؟
عروسک خوجلم؟
الان تو بغل کی هستی؟
آغوش اون خیلی گرمتره؟ نه؟
اونم واست لالایی میخونه؟
اونم نازت میکنه و بوست میکنه؟؟
دلم واست تنگ شده................اما تو بی رحم شدی!!!نمیدونم چرا؟؟؟!!!!انگار ازم
متنفری!!!
من واست چی کم گذاشتم؟من که تورو از همه بیشتر دوست داشتم......چقدر دلم
تنگته....خیلی...تو همیشه بهترینی...............................................................
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 20:42
+7
چشم انداز..
چشم انداز..
در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام
بیهوده نیست که روی زمینم نهاده اند
بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام
با شور و شوق میرسم و طرد میشوم
موجم.. به هر طرف که بیایم زیادی ام
همچون نفس غریب ترین آمدن مراست
تا میرسم به سینه، همان دم زیادی ام
جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ ،
در برزخ و بهشت و جهنم زیادی ام
قرآن به استخاره ورق خورد! کیستم؟!
بین برادران خودم هم زیادی ام!
آخرین ویرایش توسط cheshmandaz در [1391/01/14 - 17:12]
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 17:09
+5
Alireza
Alireza
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم،خرده هوشی ،سر سوزن ذوقی.
مادری دارم بهتر از برگ درخت.
دوستانی،بهتر از آب روان.
وخدای که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب ،روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه،مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجرها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه،جریان داردطیف
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلورشده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد،گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی «تکبیره الاحرام» علف می خوانم،
پی «قدقامت» موج.
کعبه ام بر لب آب،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ،می رود شهر به شهر
«حجرالا سود» من روشنی باغچه است.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 15:48
+5
علـــــــــــــــــی
علـــــــــــــــــی
چشم هایم را به بیمارستان می برم


نمیدانم چه مرگشان شده !؟؟


هرشب در خواب ، جایشان را خیس میکنند ...!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 15:32
+2
payam65
payam65
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم





خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم





خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم





در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم





و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد





و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد





چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟





چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟





خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی





خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی





خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم





خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 14:09
+1
مهراوه
مهراوه
تو با آواز خود شب را شکستی
ولی من بی دریچه مانده ام باز
هوای پر زدن هایم کجا رفت ؟
ز یاران باز هم جا مانده ام باز . . .
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 12:40
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است “تنها خوشبخت بودن!” در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 12:15
+3
مهراوه
مهراوه
چه بگویم که دل افسردگیت
از میان برخیزد؟



نفس گرم گوزن کوهی

چه تواند کردن؟

سردی برف شبانگاهان را

که پر افشانده به دشت و دامن؟
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 12:14
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ