یافتن پست: #شب

پاراگلایدر
پاراگلایدر
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند... چه تلخ است قصه ی عادت
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 00:26
+2
پاراگلایدر
پاراگلایدر
زنده باد آفتاب سحر که سرش را می چرخاند
پیدایت می کند و تلألوء ِاولش را برای ِ تو پست می کند

شما باشین تا شب خوش و سرخوش نمی شین؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 00:24
+1
پاراگلایدر
پاراگلایدر
ای یار... ای یگانه ترین یار
چند کرور کرور واژه بنشانم کنار هم که حزن صدای امشب تو را که به گوشم فروغ می خواند رج زده باشم ...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 00:22
+2
پاراگلایدر
پاراگلایدر
من هستم توی ایستگاه و مرد جوانی با کیف سامسونت و صورت خسته و تنها. نشسته ام روی نیمکت او راه می رود. نگاهم نمی کند. گمانم حس می کند شاید از تنهاییمان بترسم صورتش را انداخته پایین می رود آن طرف تر . نمینشیند روی نیمکت. زیر چهارچوب هم نمی ایستد. می رود آن طرف. تا نبینمش تا نترسم از تنهاییمان. راست است فکرهاش. راحت ترم وقتی که نیست زیر چهارچوب. راحت ترم وقتی نمی بینمش و ترسم نیست از تنهایی شبانه ایستگاه. فکر می کنم این قوانین نانوشته را کی تصویب کرده است؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 00:17
+2
ali
ali
شب به حیاط می روم
گریه ای سیر می کنم
که دانسته ام چه دوست دارمت
و تو هیچ دوستم نمی داری!
گریه کن
گریه کن ای چشم های من
گریه کن تمامی غم هایت را..
چون گریستنم را دیدی
دستمالم را از من نستان
که غمی چنین بزرگ دارم و
اشک ها دل آسایند...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 23:58
+2
ali
ali
ز این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 23:41
+2
ali
ali
صدای قدم هایت...
صداي قدم‌هايت را هنوز هم مي‌شنوم.!..

آن‌روزها عاشقانه با هم گام برمي‌داشتيم.

شب‌ها ستاره بوديم در آسمان، .. و هر صبح مي‌رفتيم تا رسيدن به خورشيد.

آن‌روزها در کنار هم، به شماره‌ي قدم‌هامان فکر نمي‌کرديم.

آن‌روزها هيچ‌چيز اهميت نداشت!!!!!!! هيچ‌چيز به اندازه‌ي تو اهميت نداشت.!.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 23:39
+2
hamidreza
hamidreza
وصیت غضنفر :

من از شب اول قبر میترسم منو شب دوم خاک کنید !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 21:53
+1
parham
parham
بچه ها شب همه گی بخیر برم که فردا 8 صبح باید قیام دشت city باشم خوش باشین همه {-35-}{-35-}{-35-}{-22-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 20:26
+3
حمید
حمید
امشب عروسیمه عروس تو آرایشگاست منم که دارم پست میدم اینم از ماشین عروس نظرتون چیه؟ راستی همتون دعوتید{-35-}{-35-}{-41-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 18:26
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ