یافتن پست: #گم

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
داره الاغه رو میزنه میگم نزن.میگه چون گناه داره؟میگم پـَـــ نــه پـَـــ میترسم عاق والدین بشی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 23:50
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
فیوز خوابگاه پرید، همه لامپا خاموش شدند، رفتم تو سالن به نفر با تعجب میگه: برقا رفتن؟ میگم: پـَـ نـَـ پـَـ (برقا) نشستن تو پذیرایی منتظرن تو چایی بیاری روشن بشن
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 23:50
+1
zahra
zahra
از دل درد دارم میمیرمو جلوی دستشویی دارم پیچ و تاب میخورم . بعد 2 ساعت یارو اومده بیرون میگه دستشویی داری ؟؟ میگم پَـــ نَ پَـــ دیدم فضای مناسب و دلبازیه اومدم موج مکزیکی تمرین میکنم.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 23:40
+5
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه؟! پَ نه پَ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره! پـَـــ نــه پـَـــ mc
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 23:35
+5
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
ماشينه تا شيشه جمع شده ... يه نفر اون بغل افتاده پارچه سفيد روش كشيدن...يارو ميگه:مرده؟ ميگم پ نه پ تصادف خسته اش كرده خوابيده!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 23:12
+5
ALI SHABAN
ALI SHABAN
::::كنسرت بنيامين در استراليا برگزار شد::::: ::دیدگاه رو بخونید::
6 دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 22:10
+5
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
رفتم مغازه ميگم سيخ دارين ؟ ميگه سيخ واسه كباب . ميگم : پـَـــ نــه پـَـــ سيخ براي خارش پشتم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:47
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
پیرزن ِ سوار اتوبوس شده ، پا شدم از جام ! میگه بشینم یعنی ؟! میگم : پـَـــ نــه پـَـــ پا شدم با هم [!] برقصیم تماشاچیا شاد شن
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:44
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
داشتیم شام میخوردیم، به خواهرم میگم نمکدونو بده،میپرسه میخوای به غذات نمک بزنی؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ .. میخواستم تورو امتحان کنم، ببینم میدونی نمکدون کدومه یا نه!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:44
+1
sasan pool
sasan pool
یک خاطره از دوران بچگیم براتون بگم.پدر من موقعه که من به دنیا آمدم توی کار صادرات و واردات بود.اون زمان یک دوست خارجی داشت که سکن سوئد بود بهش میگفتن اریک.این بنده خدا میدونست که من بچه هستم.برای من شکلات آورد.گفت این برای ساسان هست.من هم اون بسته گنده رو گرفتم رفتم برای خودم همشو خوردم .بعد از اینکه اریک رفت.بابام آمد گفت ساسان بیا ببینم شکلات چی کار کردی؟من هم کگفتم خوردمش.گفت اون همه رو تو خوردی.گفته آره برای من آورده بود من هم خوردمش.بیچاره خورد تو ذوقش.خدا رحمتش کنه.خیلی مرد زحمت کشی بود .{-26-}{-26-}{-26-}هر روز صبح هم موقعه مدرسه رفتن در میرفتم می رفتم زیر میز ناهار خوردی بیچاره مامانم و بابام می افتادن زیر میز من و ببرن مدرسه.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:32
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ