محمد حسن کاظمی
رفته بودم قصابی ، خیلی هم شلوغ بود …
قصابه گوشت هر کی آماده میشد اینجوری صداش میزد:
گوساله کی بود ؟
گوسفند بیا اینجا
به من گفت: تو گوسفندی ؟
مونده بودم چی بگم با لکنت گفتم : نَــ....نَــــ...نَــه مــــن گاووووم !
گفت : اینجا ما گاو نداریم همه یا گوسفندن یا گوساله!
محمد حسن کاظمی
از فتحِ دوزخ آمدم، با گردبادی زین شده
با یک بغل رازِ مَگو، از گربهیی نفرین شده
خسته از انکارِ چراغ، از سُجده کردن بر سَراب
تاریکِ تاریکم ! تو بَر این شامِ بیروزن بتاب