یافتن پست: #زخم

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
روزی مرد کشاورزی در مزرعه خود یک غاز زخمی پیدا کرد
مرد با آنکه کار زیادی در مزرعه داشت دست از کار کشید و غاز زخمی را به خانه برد

.
.
.
.
ابتدا کمی اب به او داد
سپس اورا کشت
پاک کرد
و کباب کرد و خورد.
اینجا ایرااااااانه
میفهمی ایران
دیدگاه  •   •   •  1394/01/21 - 14:42
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یادش بخیر اون وقتا به جای دلمون سر زانوهامون زخم بود به خاطر بازی تو کوچه


دیدگاه  •   •   •  1393/09/21 - 18:37
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/09/15 - 21:04
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گردنــم درد می کنــد ...

از بــس همــه چیــز را گــردن مــن انداختــی !

دوســت نداشتنــت را ...

بهــانه گیــری هایــت را ...

و در آخــر رفتنــت را ...!
1 دیدگاه  •   •   •  1393/09/15 - 20:11
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/09/5 - 18:51
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/09/4 - 20:50
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/08/28 - 20:55
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/08/28 - 19:43
+2
محمد
محمد

از دشت پربلا و مکانش که بگذریم

از ظهر داغ و بحث زمانش که بگذریم

یک راست می رسیم به طفل سه ساله ای
از انحنای قد کمانش که بگذریم

از گم شدن میان بیابان کربلا
یا از به لب رسیدن جانش که بگذریم

تازه به زخم های کف پاش می رسیم
از زخم های گوش و دهانش که بگذریم

حتی زنان شام به حالش گریستند
از حال عمه ی نگرانش که بگذریم

خیلی نگاه حرمله آزار می دهد
از خاطرات تیر و کمانش که بگذریم

با روضه ی کشیده ی گوشش چه می کنند
از گوشواره های گرانش که بگذریم

دروازه کودکان بدی داشت لااقل
از ازدحام پیر و جوانش که بگذریم

در مجلس یزید زبانش گرفته بود
از حرف های سخت و بیانش که بگذریم

حالا به گریه کردن غساله می رسیم
از دستهای زجر و توانش که بگذریم...

دیدگاه  •   •   •  1393/08/12 - 17:45
+7
sami
sami
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

دیدگاه  •   •   •  1393/07/26 - 11:08
+5
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ